X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند


صدایی آشنا دارد گذر از پرده گوشم

طنین خنده ای , افشان شده بر صفحه هوشم

بدان سان دست و پای خویش را گم کردم از حیرت

که رنگ خنده هم ننشست بر لبهای خاموشم

سر درد دلم وا گر که می شد , بد نبود , اما

دهن چون باز کردم , شد سخن گفتن فراموشم

مرا مهمان شعر تازه خود کرد و من ساکت

کلامش , نغمه پشت نغمه می افشاند در گوشم

دو روز بعد , رو گردان شد از من ناگهان , شاید

دلش می خواست سنگین تر شود از بار غم , دوشم

خداحافظ نگفته , کرد راهش را جدا از من

خدا یارش ! ولی چشم از خطای او نمی پوشم

به هر سازی که زد , رقصیدم و راضی نشد از من

که خوش رقصی نمی آید زمن , چندان که می کوشم

خیالش پیش از این نگذاشت گر شبها مرا تنها

کشد درد جدایی بعد از این , هر شب در آغوشم

خدا را خوش نمی آید کزین بیشم بیازارد

یکی با او بگوید بس کند ! هرچند خاموشم

چو زنبور عسل , خرد و حقیرم در نظر , اما

برای دشمنان نیشم , برای دوستان نوشم

دلم از رنگهای شاد نوروزی نمی جنبد

غم مرگ جوانی بس که می خواهد سیه پوشم

نباشد دور , اگر گویم شب عمرم به سر آمد

که صبح صادق پیری , دمیده از بناگوشم

91/1/5


[ جمعه 11 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 12:28 ق.ظ ] [ سهبا ] نظرات (19)



      قالب ساز آنلاین