X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند

بیست و پنجمین دوره ادبی ما در تاریخ 91/7/25 دایر شد . پس از آنکه من ده غزل از صائب خواندم , دوستان به شعر آغاز کردند .

1-      آقای افضلی , اخوانیه ای برای دوستان نوپرداز :

عشق بی واهمه از مردن و پیری با ماست     بال پرواز رها کرده اسیری با ماست

و غزلی :

تپد به سینه دلش تا دمی ز کار افتد     چو مرغکی که به سنگی ز شاخسار افتد

2-      آقای خیبری , غزل :

به آب دیده غبار پیاله باید شست     چنان که پاک و درخشنده تر شود زنخست

3-      آقای ناصری , غزل :

همان صداقت آغاز راه با من و توست    صلابت نگه گاه گاه با من و توست

4-      خانم خواجه , چند دلنوشته

5-      خانم دست برآورده , غزلی از مهدی فرجی :

کفشهایم کجاست می خواهم , بی خبر راهی سفر بشوم

مدتی بی بهار طی بکنم , دو سه پاییز در به در بشوم

6-      خانم تتاردار , دو تکه نثر زیبا

7-      آقای گرامی , غزل :

نمی خواهم لباس فاخری بر واژگان باشم     قلم مزد زبان بازی به دست این و آن باشم

8-      و من با غزل ضمیمه , جلسه را به پایان بردم :

 

سحر دمیده و از سر پریده خواب مرا

به چارمیخ کشیده ست آفتاب مرا !

تمام روز من از این امید لبریز است

که شب درآید و آیی دمی به خواب مرا

چه اعتماد , که دیوار جسم ماند راست ؟

خمیده می شود و می کند خراب مرا

به چشم بسته , به دریا زدم اگر چو حباب

شکست کشتی بی بادبان در آب مرا

مران ز صفحه خاطر مرا , که ذوق تو , داشت

پسند کرده تر از بیت انتخاب مرا

فریب وعده هر بوسه کز تو خوردم من

به داغ تشنه لبی سوخت در سراب مرا

خجل ز روی تو از بی قراری ام چه کنم

مگیر بر من و دیوانه کن حساب مرا

به جان من , دل و دل می کند به جانم ناز

تو جان و دل , چو " عزیزم " کنی خطاب مرا !

بگو چه قدر مرا دوست می توانی داشت ؟

و گر خطاست سئوالم , مده جواب مرا

چو ماهی ام که پس از سیرده ندارد قدر

بجوی چشمه ای و سر بده به آب مرا

هلاک  صائب تبریزی ام , که می گوید

" نمی رود به گلو , آب بی شراب مرا "

91/5/16


[ شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 07:34 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (6)



      قالب ساز آنلاین