X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند

در خیال من نمی گنجد که آزارت کنم

ناز از حد برده ای , خواهم خبردارت کنم

می برد در عشق , عقل من اگر چه پارسنگ

می زند گاهی نهیبم تا که هشیارت کنم

دوستت دارم , ولی کم کن غرور خویش را

تا سرو جان را به شور و شوق , در کارت کنم

در گذر از من , که ترسم نگذرد از من خدا

با دو حرف , از خود اگر دلسرد و بیزارت کنم

تلخی پند مرا هرگاه شیرین یافتی

می توانم باز هم از شور , سرشارت کنم

لام تا کام از لبم دیگر کلامی نشنوی

زان که خواهم گوش جان را وقف گفتارت کنم

کاش یک شب سر به زانویم گذاری بهر خواب

صبحدم با بوسه ای از خواب , بیدارت کنم

وعده خود را به جای آور که دوشم خسته شد

گفته بودی کز غم هجران سبکبارت کنم

مردم از امروز و فردا کردنت , آخر بگو

کی توانم دیده را روشن ز دیدارت کنم

یاد بادا روزهای اولین عشقمان!

می روم تا همچنان با خویشتن یارت کنم


 استاد محمد قهرمان

90/7/18


[ سه‌شنبه 4 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 10:28 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (7)



      قالب ساز آنلاین