X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند

 


دارم ترا از جان و دل دوست , می گویم و پروا ندارم

اما تو هم ای جان بگو فاش , گر در دل تو جا ندارم

با من مگوی از ننگ و از نام , چون طشتم افتاده ست از بام

در عشق تو بیزارم از پند , وز بند هم پروا ندارم !

ای غافل از حال خرابم , امروز و فردا تا کی و چند ؟

امروز می خواهم بیایی , من صبر تا فردا ندارم !

دین داشتم زین پیش و عقلی , عقلم فدای غمزه ات شد

اما چه آمد بر سر دین ؟ دارم هنوزش یا ندارم ؟

در خواب شب دل خون شد از بیم , یارب به بیداری نبینم

خورشید می تابد , ولی من در سایه ات ماوا ندارم

در عشقبازی هر فریقی , در پیش می گیرد طریقی

من راه مجنون می سپارم , در پیری و همتا ندارم

هر گه گذارم پا به بازار , افتد به دنبالم خریدار

دارم چو دل کالای نابی , اما سر سودا ندارم

دست از من شیدا بدارید , پند شما جز دردسر نیست !

صبر است تنها چاره هجر , ای دوستان ! اما ندارم


89/9/25


[ شنبه 8 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (10)



      قالب ساز آنلاین