بیست و پنجمین دوره ادبی ما در تاریخ 91/7/25 دایر شد . پس از آنکه من ده غزل از صائب خواندم , دوستان به شعر آغاز کردند .
1- آقای افضلی , اخوانیه ای برای دوستان نوپرداز :
عشق بی واهمه از مردن و پیری با ماست بال پرواز رها کرده اسیری با ماست
و غزلی :
تپد به سینه دلش تا دمی ز کار افتد چو مرغکی که به سنگی ز شاخسار افتد
2- آقای خیبری , غزل :
به آب دیده غبار پیاله باید شست چنان که پاک و درخشنده تر شود زنخست
3- آقای ناصری , غزل :
همان صداقت آغاز راه با من و توست صلابت نگه گاه گاه با من و توست
4- خانم خواجه , چند دلنوشته
5- خانم دست برآورده , غزلی از مهدی فرجی :
کفشهایم کجاست می خواهم , بی خبر راهی سفر بشوم
مدتی بی بهار طی بکنم , دو سه پاییز در به در بشوم
6- خانم تتاردار , دو تکه نثر زیبا
7- آقای گرامی , غزل :
نمی خواهم لباس فاخری بر واژگان باشم قلم مزد زبان بازی به دست این و آن باشم
8- و من با غزل ضمیمه , جلسه را به پایان بردم :
سحر دمیده و از سر پریده خواب مرا
به چارمیخ کشیده ست آفتاب مرا !
تمام روز من از این امید لبریز است
که شب درآید و آیی دمی به خواب مرا
چه اعتماد , که دیوار جسم ماند راست ؟
خمیده می شود و می کند خراب مرا
به چشم بسته , به دریا زدم اگر چو حباب
شکست کشتی بی بادبان در آب مرا
مران ز صفحه خاطر مرا , که ذوق تو , داشت
پسند کرده تر از بیت انتخاب مرا
فریب وعده هر بوسه کز تو خوردم من
به داغ تشنه لبی سوخت در سراب مرا
خجل ز روی تو از بی قراری ام چه کنم
مگیر بر من و دیوانه کن حساب مرا
به جان من , دل و دل می کند به جانم ناز
تو جان و دل , چو " عزیزم " کنی خطاب مرا !
بگو چه قدر مرا دوست می توانی داشت ؟
و گر خطاست سئوالم , مده جواب مرا
چو ماهی ام که پس از سیرده ندارد قدر
بجوی چشمه ای و سر بده به آب مرا
هلاک صائب تبریزی ام , که می گوید
" نمی رود به گلو , آب بی شراب مرا "
91/5/16
تمام روز من از این امید لبریز است
که شب درآید و آیی دمی به خواب مرا
سلام برادر بزرگوارم!
سلامت باشید .
سلام خواهرم طهورای گرامی! متشکرم! زنده باشی!
کجا و کی؟
تپد به سینه دلش، تا دمی زکار افتد
چو مرغکی که به سنگی، ز شاخسار افتد
سوار می رود و اسب او بخار آلود
به این امید که بر چشمه اش گذار افتد
به تاخت می رود اسبش، چنانکه در پیِ او
ز ضربه های سُمش فرشی از غبار افتد
اگر چه با سُم اسبش نشان نهد بر خاک
زپنجه های زمان بر رخش شیار افتد
هنوز تن نشده سرد از زلال نسیم
که راه او به بیابانی از شرار افتد
به راه باز نماند چو تشنه ای بی تاب
که روی اسب، نگاهش به آبشار افتد
تپد ز عشق دلِ او چو ماهی سرخی
که از میانة تُنگی به چشمه سار افتد
به تاخت می گذرد یال اسب او افشان
که تا کجا و کی از اسب خود سوار افتد.
رضا افضلی 12/3/69
چَکُّشِ خاوری وتیغِ دبیری
اخوانیه ای برای دوستان نوپرداز مشهدی :
عشق بی واهمه از مردن و پیری با ماست
بال پروازِ رها کرده اسیری با ماست
به دل ما نتوان گفت که دل، خورشید است
که ز شب تا سحرِ روشن شیری با ماست
چه کسی گفته که پیوسته چو امروز جهان
کار پُرکردن و کم مزد بگیری با ماست
صخره در پنجة پر قدرت ما می شکند
زانکه برناییِ سهرابِ دلیری با ماست
گرکلاهی برود سوی خبوشان به کلاس
یاد او، طاقه ی رنگینِ حریری با ماست
قلم ما که به اعجازگری موسوی است
با همان رسم وره شکل پذیری با ماست
فاتح قلعة عشقیم که بر توسن شعر
چکّشِ خاوری وتیغِ دبیری با ماست.
رضا افضلی 31/2/64
چو ماهی ام که پس از سیرده ندارد قدر
بجوی چشمه ای و سر بده به آب مرا
خواهرعزیزم خاله خانباجی! درجلسات سه شنبه جایتان خالی است ، ولی همه به یادشماهستیم. امیدوارم هرچه زودترسفری به شهرخودتان داشته باشید