X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند

با راه دوری که از شب, در پیش پای سپیده ست

تا خانه روشن کند صبح, عمرم به آخر رسیده ست

گر پیش پا را نبینم در روز, بر من مگیرید

این شهر همسایه با شب, دور از دیار سپیده ست

چندان که می جویمش بیش ، کمتر به او می برم راه

آیا کجا می زند بال , خواب که از سر پریده ست

در وحشت آباد دنیا, آرام نتوان گرفتن

بیچاره آدم که از بیم , چون صید صیاد دیده ست

از گرد ره نارسیده , بار سفر بایدت بست

عاقل درین کاروانگاه, کی لحظه ای آرمیده ست

گلچین برون آمد از باغ, رنگین ز گل دامن او

غافل که صد رنگ نفرین, همراه گل های چیده ست

در زیر گردون دل ما, یک لحظه بی تاب و تب نیست

آرامشی گر که دارد , آرام صید رمیده ست

تا زخم تو گرم باشد , از درد آگه نگردی

پر می زند مرغ بسمل, با آن که در خون تپیده ست

گیرم که آسوده کردی, از برگ و بر دوش خود را

بار دگر کی شود راست , پشتی که از غم خمیده ست

از آب و رنگ گلستان , پاییز نگذاشت چیزی

سرپنجه ی برگ خشک است, رنگ از رخ گل پریده ست

در کلبه ی تنگ و تاریک , نه روز دانیم و نه شب

از تیره روزان مپرسید, کی صبح روشن دمیده ست

ای مهرت از حد من بیش, بیگانه ی بهتر از خویش

عشق تو از سال ها پیش, در کنج خاطر خزیده ست

گر محو آن موی و رویم , بر من ببخشا که چشمم

نقشی به این دلربایی, در خواب شب هم ندیده ست

از خاوری مصرعی نغز آمد به یادم که می گفت

آیینه ی روزگاران , تصویر بسیار دیده ست .

13/6/1368


[ چهارشنبه 17 مهر‌ماه سال 1392 ] [ 11:22 ب.ظ ] [ غزل ] نظرات (3)



      قالب ساز آنلاین