X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند



در امتداد حادثه به هم رسیدیم- حادثه این روزهای تکراری ! آنزمان که زندگی مرا به بودن واداشت وتوآمدی وسلامی گفتی این کوچک ازخودگریزان را و برایش قصه ها گفتی از ........
درتقویم روزهای تکراری ام روز تولد تو رنگ دیگری است.
به قول فروغ:
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطرها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها, ز ابرها ,بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانیم
فراتر از ستاره می نشانیم
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
...........................................
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره میرسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
.........................................
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
____________________________
تولدت مبارک
جمعه 9/4/1391 - 20:15


عمه طهورا با زبان دل می گویند :

به حرمت طبع بلندت می نویسم با قلمی که تکیه کرده بر قلب خواهرانه ام که لرزش قلم را می داند. نمی نویسم برای تسکین دل یا صرف تملّق یا درازای غلّو، بل بخاطر وسعت دیدگاهت که عشق به زندگانی را برایمان می سرایی....

 برادرم , استاد قهرمان عزیز، تو را که بر اوج قله مهر و شعر و غزل دست یافته ای و سبکبال در نسیم عطر آگین عشق به پرواز درآمده ای، تو را که اگر چه حجم بی مقدار کلامم در برابر بزرگیتان ناتوان است می نویسم.
برادرم هر سه شنبه شب منتظرم از طریق  چشمه ای که از آن آب حیات به لبان خود نوشانیدی، شربت ناب غزل را برایمان پیمانه کنید.
می نوشیم و به شکرانه میلاد این عزیز مهربانی بر سجاده گسترده الهی نماز عشق می خوانیم ....

مهر نوشت: سهبا جان در هر شکرانه نام تو بر زبانم جاریست.



از زبان برادر آسمانی ام , سپهر عزیز بشنوید :

عاشقی صمیمی و دلباخته ای شیداست . دیوانگی هایش ؛ فراتر از مجنون به لیلی اش است ؛

" شدم دیوانه , چون زلفت فروافتاد بر دوشم , اگر بر شانه من می نهادی سر , چه می کردم ؟" نمازش در محراب باورهایش آمیخته به عطر طبیعت است و شبنم وجودش همواره بر گلبرگ ,  پیشانی به سجده می نهد ؛

" آن شبنمم که شد گل , سجاده نمازم , گر همچو قطره ای اشک از چشم شب چکیدم "

بگو به ایران ؛ میراث کهن آرش ؛ که چقدر عاشقانه سرودند دلاورانش شعر شگفت عشق و حماسه را و چه صمیمانه سرود " قهرمان " فرزندش ,

" وطن ای مادر غمخواره ی من "

زنده باد استاد قهرمان و غزل های به یاد ماندنی اش .

تولدت مبارک استاد .




ریحانه عزیز در خلوت تنهایی اش می سراید :


به مردادی ترین روزهای تابستان ِ نیامده سوگند ،
بعضی خاطرات هست که تا عمر دارم مثل گردن آویزی همراهم هستند، همه جا ...
و تصویری سراپا احترام از آدم هایی که هستند تا بشوند جزئی ازصفحات تقویم آبی ام !
خاطره ی آدم هایی که شبیه هیچ کس دیگری نیستند و چند صباحی مهمانم میکنند به یک تعلیق مقدس در دنیایی که همه چیزش به سرعت به نتیجه نزدیک می شود. کسانی که با آن ها ظهر تابستان نترسی از گرمازدگی و صبح زمستان نترسی از سرما خوردگی . آدم های به وقت و به موقع ِ زندگی که طاقت آورده اند بچگی ها و تاب آورده اند لجبازی هایم را.
آمدن و رفتن این آدم ها، بودن و تجربه کردن این خاطره ها که تمام شیرینی است. جای شکر دارد. که  هر چه بود و نبود و هرچه گفتند و شد، همان بود که باید.
اما برای من همین ترس گس و گنگ ماند که مباد دیگر نیابم کسانی که به قدر آن ها عزیز باشند به چشم هایم .
تبریک میگوبم شروع سالی دیگر از نفس کشیدن های شاعرانه تان را در هوای شهرم...



بهمن صباغزاده , همشهری جوان و خوش ذوق استاد اینگونه می گوید :

استاد قهرمان عزیز , تولدتان مبارک
تولدتان بهانه‌ی خوبی است که بگویم خیلی دوستتان دارم و امیدوارم درخت معجزه‌تان همواره بر سر شعر سایبان باشد.
این غزل را دو بار برایتان خوانده‌ام اما باز هم حرف دلم همین غزل است. خودم این غزل را خیلی دوست دارم و کلمه به کلمه‌اش برایم عزیز است:

می‌شود سقف خانه‌ای کوچک, به بلندای آسمان باشد
می‌تواند اتاقی از خانه , همه‌ی وسعت جهان باشد
می‌شود هر سه‌شنبه بعدازظهر، دور خُم جمع شد پیاله به دست
گونه‌ی شعر گل بیاندازد، جویبارِ غزل روان باشد
می‌شود هر چهار فصل خدا، شاخه - شاخه پُر از شکوفه شود
برگ - برگِ درختِ معجزه‌اش بر سرِ شعر سایبان باشد
با غزل‌های سهل و ممتنع‌اش هند یک شعبه از خراسان است
دستِ بیدل به هیچ‌جا نرسد، پای صائب که در میان باشد
- روحشان شاد - "قدسی" و "گلچین" ، "اخوان" و "کمال" و "صاحبکار"
رفته‌اند و سپرده‌اند به او: حلقه‌ی وصلِ شاعران باشد
تربت حیدریه را پُر کرد خط به خطِّ " خِدی خُدای خودُم "
می شود افتخار این خِطّه " حاصلِ عمرِ " " قهرمان " باشد


تولدتان مبارک استاد



پدرجان , روز میلاد شما , روز تولد دنیایی از زیبایی و شور و شعور است که در شما به مهربی نهایتتان , به ادب و تواضع ارزشمندتان و در غزلیات شورانگیزتان , نمایان است .

مهربان پدر , زبان گفتگو ندارم . تنها خواستم پیغام رسان محبت دوستانی باشم که همیشه خواننده سخنان ارزشمندتان هستند و قدردان وجودتان . خواستم بدانید که چقدر دوستتان داریم و همیشه دعاگوی سلامتی و شادمانی تان هستیم .

نظر مهر دیگر عزیزان را هم در این خانه های پر از محبت بخوانید پدرجان :

هفتمین قاب ( فرداد عزیز ) ؛ سرزمین آفتاب ؛ امپراطور بهاران ( روح الله صالحی بزرگوار ) , آقا بزرگ , تمام زندگی ام ( یلداجان ) , حرفهای سپید ( سپیده نازنینم) , دلنوشته های یک دانشجو ( سمیرای عزیزم ) و سایه سار زندگی ( کلبه محقر دختر کوچکتان )


استاد همیشه قهرمانم , استاد افضلی عزیز لطف نموده و تبریک خویش را ملحق به قسمتی از شناختنامه شما نموده اند که آنرا در ادامه مطلب درج می نمایم . ممنون از این عزیز بزرگوار . خداوند حافظ هردوی شما باشد :

  قهرمان غیر از غزل سرایی، در هنر شاعری چهرۀ برجستۀ دیگری هم دارد که باید آن را در اشعار محلّی اش جست....

استاد محمد قهرمان و شعرمحّلی
رضا افضلی

(توضیح: مطالب زیر از «شناختنامه استاد محمد قهرمان» تالیف این جانب نقل شده است ودرآن زمان هنوز مجموعه های شعر وکتاب های شعر ایشان به لهجه تربتی چاپ نشده بود)

     قهرمان غیر از غزل سرایی، در هنر شاعری چهرۀ برجستۀ دیگری هم دارد که باید آن را در اشعار محلّی اش جست.
     جند شعر تربتی از قهرمان در مجلّة هیرمند بدین شرح منتشر شده است:
شماره 1:ناجو:ص15
شماره 2: شو:ص136
شماره 3: بهار:ص432
دو ترانة تربتی هم در نشریة فرهنگ خراسان ج3 ش10 ص 57
و نیز شعر«کوه» به لهجة مشهدی درکتاب هفتاد سالگی فرخ ص 144-148
«گیله»در نشریّة فرهنگ خراسان ج6 11/12(1348)72-76و... شعری درکتاب پاژ و یک شعر در مجلّة خاوران مشهد  به چاپ رسیده است.
      اشعار محلّی چاپ نشدة قهرمان کمتر از سه هزار بیت نیست که مجموعۀ آنها  به زودی در اصفهان منتشر خواهد شد. نگارندة این سطور تقریباً بیشتر آن شعرها را در سفر و حضـر از زبـانِ خود وی شنـیده یا از روی دست نوشته های آقای قهرمان خوانده است.
     قهرمان در مجلسِ بزرگداشتِ خود در انجمن فرّخ گفت:« از سال 1324 گاهی به تفنّن غزلی به لهجة تربتی می سرودم. غزلی را که در سال 1327ساخته بودم برای مرحومِ «بهار» خواندم و موردِ تشویقِ ایشان قرار گرفتم. پس از آن، کار را بسیار جدّی گرفتم.»
     تشویق شدن محمّدقهرمانِِ جوان، توسط استادِ بزرگ، ملک الشّعرای بهار، درست در همان سالی که بندة نگارنده متولّد شدم، نشانة آن است که محمّدقهرمان چند سال بیش از سال های عمر این بنده، سرگرم تأمّل در لهجة تربتِ حیدریّه و سرایش شعر محلّی بوده است. قهرمان دربارة کوشش هایی که در زمینة سرایش شعر محلی انجام داده، گفت:
     «من به این لهجه قصیده، غزل، رباعی، ترکیب بند، ترجیع بند، مثنوی، قطعه و دو افسانة بلندِ روستایی با استفاده از اوزانی که در ترانه ها و متل ها به کار می رود، مانند پریای شاملو ساخته ام». رک: شناختنامه استاد محمد قهرمان
     کارِ قهرمان تنها سرایش محضِ اشعار محلّی نبوده، بلکه با گردآوری موادّ این لهجه در طولِ سال ها، همواره گنجینة واژگانِ  شعرِ محلّیِ خود را  غنی و غنی تر کرده است:
     «گذراندن چند سال در محیطِ روستا بخصوص که از کودکی، تابستان ها را هم در دِه به سر می بردم مرا به جمع آوری دو بیتی ها و ضرب المثل ها و اصطلاحات، علاقه مند کرد و حاصل آن دوهزار دوبیتی است و مقدار زیادی یادداشت. اگر فرصت تنظیم آن ها را بیابم» رک: شناختنامه استاد محمد قهرمان:/بخشِ دوم
     محمّدقهرمان سرایشِ غزل به لهجة تربتی را از سال 1324 آغاز کرده و امروز در این شیوه، شاعری توانا و بی همتاست. دور از انصاف نخواهد بود اگر وی را پدرِ شعر محلّیِ تربتی خراسان بنامیم. تأثیر اشعار قهرمان بر سروده های ناپخته ای که دیگران به تقلید از وی در ولایاتِ دیگر خراسان سروده اند آشکار است. طُرفه کاری ها، مضامینِ تازه و استحکام و لطافتِ اشعار تربتی محمّدقهرمان، هیچ صائب و کلیمی را به عنوانِ الگو پشتِ سر نداشته است. تصاویرِ بکر و زبانِ روان آن شعرها، از هنرهای مخصوص به خود اوست. درمیانِ اشعارِ خراسانیِ بسیاری که این بنده در انجمن ها شنیده و در کتاب ها و نشریّات خوانده، شعرِ محلّی قهرمان نظیر نداشته است.
     معمولاً بیشتر کسانی که شعر محلّی می گویند، وزنِ شعرشان را در نحوة خواندن و به اصطلاح، کشیدنِ حروف آن درست می کنند. یا واژه های ادبی را با دادن اِعرابِ تازه و با نوعِ خواندن، رنگِ محلّی می دهند. امّا محمّدقهرمان که خود زادة تربت حیدریّة خراسان است، به علّتِ متکلم بودن به این گویش و اِشراف به لهجة مادری و بومی اش، در شعر خود کلمات غیرِ لهجه ای نمی آورد و اوزانِ طبیعیِ اشعار را به طور کامل رعایت می کند. وی در پایانِ یکی از شعرهای خود به آمدن واژه های ادبی در شعرِ محلّی اشاره کرده است:
هرچه که بهم سازْ یَه، وِر هم نِمِبِندِم
ما تُربِتیا وَر نِمِگِم سُفتُم و رُفتُم
ایْ شعرِ «بهاره» که به لفظِ مِشِدی گفت:
تا وقتِ سحر مُروَریِ اشک مُسُفتُم
      کلماتِ ادبی و وزن های درست شده با اِعراب، در اشعار مشهدیِ ملک الشّعرای بهار و شیخ احمد بهار نمونه هایی فراوان دارد.
     شاعری که به لهجة محلّیِ مشهدی اشعاری سروده و غالباً به کلماتِ اصیلِ مشهدی توجه داشته، زنده یاد یوسف ازغدی خراسانی است. او وقتی که رانندۀ بیابانی بوده به یوسف ساعتی شهرت داشته است.شبی در زمستان کامیونِ او در یکی از شهرهای شمال خراسان خراب می شود و پاهایش را سرما می زند و فلج می شود. وی با دو پای فلج، به کمک سه چرخه و چوبِ زیرِ بغل در انجمنِ فرّخ شرکت می کرد.
     در اواخرِ دهة پنجاه، بندۀ نگارنده در انجمن فرّخ، حضور داشتم که یوسف ازغدی خراسانی، شعری به لهجة مشهدی خواند و موردِ توجّه شاعرانِ مجلس قرار گرفت. استاد محمودِ فرّخ، ازغدی را تشویق کرد که از آن پس فقط به لهجة محلّی مشهدی شعر بگوید. فرّخ توضیح داد که سُرایشِ انواعِ دیگر شعر با مضامینِ مکرّر فایده ای ندارد. شعرِ متوسّط گفتن را رها کنید و از این نوع شعرهای تازه و خوب بگویید.    
    باری،دکتر رجایی بخارایی که در جلساتِ منزلِ قهرمان شرکت می کرده به اشعارِ تربتی محمّد قهرمان توجّهی خاص نشان می داده و برخی ازآن ها را از بر     می خوانده است. مهدی اخوان ثالث در گفت و گویی ادبی به محمّدقهرمان اشاره می کند و می گوید که او «واقعاً در شعر تربتی بی نظیر است. به نظر من شعر محلّی اش رد خور ندارد، به خاطرِ این که نمی گذارد حتّی یک کلمة غیر لهجه ای در شعرش بیاید. شاید از تمامِ کسانی که در این زمینه کار کرده اند قوی تر و بهتر و استاد تر باشد.» صدای حیرت بیدار/280.  
     دکتر غلامحسین یوسفی قهرمان را شاعری توانا، نازک خیال، خوش بیان، و چیره دست در انواع شعر توصیف کرده که به لهجة تربتی شعرهایی ناب و دل انگیز دارد. رک: چشمة روشن/773.
     محمّدِقهرمان در مراسم روز هفتمِ دوستمان دکتر فاطمی، مرثیه ای را که به لهجة محلّی تربتِ حیدریّه سروده بود، در جمع خویشان و دوستان آن روان شاد قرائت کرد. آن شعرِ از دل برآمده، ناخن بر دل ها زد و همه را متأثّر کرد. قهرمان چون از علاقة دکتر فاطمی به اشعارِ محلّی خود باخبر بود، او را با لهجة تربتی مرثیه گفت، همچنان که بعدها در مورد دوست و همشهری عزیزش صاحبکار نیز چنین کرد. سیّد محمّدفاطمی اشعار محلّیِ قهرمان را بسیار دوست داشت و برخی از آن ها رامی خواند و حفظ می کرد. فاطمی لهجة محلّی اشعارِ قهرمان را به لهجة مردم زادگاهش گلمکان نزدیک می دانست.  
     قهرمان برای بسیاری از دوستانش مثل امید، استاد حسین سمندری، صاحبکار، کمال، دیگران.... اخوانیه هایی به لهجة تربتی سروده که هر کدام از آن ها گویای هنر و توان و لطافت روح شاعر است.خوشبختانه گنجینة عظیمِ شعرهای محلّی محمّدقهرمان زیر چاپ است. به زودی زبان شناسان از آن ها بهره های بسیار خواهند برد و صاحب دردانی که برای زنده کردنِ آداب و رسوم و سننِ فراموش شدة ملّی تلاش می کنند، خرسند خواهند شد.    
     آقای قهرمان در منزلِ فرّخ شعری در قالب مثنوی به لهجة تربتی خواند به نام(خِِِِدِیْ خُدایِ خودُم) که آن را در26/8/1354برای پسر ناشنوایش روزبه، سروده بود. شاعر در این مثنوی محلّی آن چنان هنرمندانه عاطفة پدرانة خود را در قالب شعر ریخته است که خوانندگان و شنوندگانِ همة زمان ها را متأثّر خواهد کرد. اخوان ثالث دربارة این شعر می نویسد: «قهرمان شعری به لهجة تربتی درین خصوص گفته و در«خوش هوا»ی تربت از او شنیدیم که جگر سنگ را از سوز، شعله ور می کند...» ترا ای کهن بوم و بر /435.   
     چون این نگارنده هم سال های دراز است به این باور رسیده ام که «علت غایی شعر تأثیرگذاری و نفوذ در دل هاست» سخن را با این شعر تأثیرگذار، که رنج  های بزرگِ زندگیِ شاعر را تصویر می کند به عنوان نمونه ای از اشعار تربتیِ استاد محمّدقهرمان  به پایان می برم با این توضیح که «نن آقا» (ننه آقا) مادرِ پدرِِ آقای قهرمان و زنی روستایی و پاکدل بوده است:

ای خدایِ آسِمونا و زِِمی
چُوْخطِ غم ازتوخِرَّم خِرِّمی
از تو هرشُو دستِ ما وِِر آسِمو
تُر به صَد تیرِ دعا کِرده نِشو
اَسِمونت قالْ قال از تیرِِ آه
تیرِ آهِ بُرِّ پیشَنی سیاه
حُکمِ تو از پختِه کَری خوم نِه
حِکمتِ کارایِ تو معلوم نِه
بی صدایَک، مردِِ بی چیز و گُدار
حُکمِ اُو خوردن مِنی تو چیزدار
واز دارا از تو مِِنچینَه بِه خاک
جیج پُلُم بِزْنَه بِگِریَه تُرْ چه باک
لِقهِ یِ کُندِرْ اَگِر چَقو مِنی
چو بِکّنی دِستَه شِر لِقَه ش کنی؟
کَسهِ یِ چینی دِِ اُو رِفتَه فُرو
اَمیَه کَسِه یْ چُوی از تَه بِه رو
از پِیَر و مَدَرِ خُب و تیار
بِچَّه مِندَزی دِ دُنیا زِرد و زار
سِرتَنِ پوشاک اَگِر سِرما مِتی
چو تو وَختِ غم مِتی صَتّا مِتی
هم دِِ خَنَه تْ بِندِه هاتِِر راه نِه
هم زکارِت هیجکِه آگاه نِه
اَدَم از یَگ دِقَّه بعدِش بی خِبر
کور و کَرَّه کور و کَرَّه کور و کر

هر چه اَیَه از خَطِ پیشَنیَه
خُندَنِ خِطّایِ بَد مُنکِن نِیَه
اِی خدا وَختِِ قِلَمْ تِر سَر مِنی
کِی مِدَنَه چی مِری قِسمَت کِنی
هرچه وَرگَن مُردُما اَخِر بِتِه
یا مَتِه اَجّاش یا خُبشِر بِتِه
اَخرِعُمری مُورُم کِردی پیَر
تا دَم و سَعَتْ بیَه پیرُم بِدَر
دو بِچَه دایی به مُو سالونِ پیش
که نِکِردَن عُمر از چَن روزْ بیش
از مِریضْخَنَه به خَنَه نَئمَیَن
هم دِزونجِه عاقبت پَرپَر زَیَن
رویِشا از رویِ گُل دِلخواه تَر
عمرِشا از عُمرِ گُل کوتاه تَر
میوِکایِ نُوبرِ نَبود، های
اَتِشایِ مُردهِ یِ بی دود، های
کِم کَم از پیری دِلُم از جوش رفت
غُصّهِ یِ ای بِرِّکا از هوش رفت

تا رِسی نوبَت به بِچّهِ یْ اَخِری
کارُم از بَد رَفت رو وِر بِتِّری
غُصّهِ یِ ای، رَنجِ سال و ماهِمَه
تا نِره جونُم تِمُم، هَمراهِمَه
اوّلِش وارَف دلِ مو باغْ باغ
که دِگَه وَررَف دِخَنِه یْ مو چِراغ
اِی خدا شُکرِت- مِگی که دینَه بو-
که عصایِ پیریُم مِردینَه بو
از مِریضخَنَه به دَر اَوُردِمِش
بَعدِ شیش روز و به خَنَه بُردِمِش
دود کِردَن پیشِ پایِ او سِبَنج
رفت پاک از هوشِ ما ده سالْ رَنج
هَم سِلَمَت بود و هَم قُچّاق بو
مینِ صَتّا بِچِّه لی لی طاق بو
تِرسیُم از چَشمِ بَد وِر رویِ او
هیکلِ بِستُم مُو وِر باهویِ او
کارِ اِسمش داشت یَگ ماهِ گِرِه
وِرمگُف نَنَه ش: رضا، مو: روزبِه
هشتِ ماهِِ اورکُلو کِردُم به ناز
دل ز اَرمو پور و صَد نَذر و نیاز
تا که وِرگُف مَدَرِش یَک تا به دو
بِچّه ما نِه گوش دَرَه نِه زِبو
مُر مِگی، حِیرو وِرو کِردُم نِگاه
فُجئَه مُندم، تُف بِذی بَختِ سیاه
ای طِمَع از روزِ اوّل خوم بو
طَلِعِ بیچَرِه ها مَعلوم بو
چَرخِ گِردون، اِیْ کِلَوِه یْ سِر دِگُم
رِشتِه های جونِمِر کِردی تِمُم
آرُمَک جِغِش زَیُم حَلی نِرفت
خو زِچَشمُم رفت و دِل خَلی نِرفت
وامِدِرّه کِنّکُم تا بِشنُوَه
غُصّهِ یِ مُر،کی مِتَنَه وَر تُوَه؟
وَختِ اِقذِرگوشِ بِچَّه سِنگیَه
پَس دِگَه فَرقِش خِدِی کِّرا چیَه؟
پیشِ دَهْ دکتر به تِهرو بُردُمِش
بُردُم و بی فِیدَه بو، اَوُردُمِش
ای زِبو بِستَه ر کِشُندُم تا فِرَنگ
حُکمِ تِهرو خورد پایِ مُو به سَنگ
اِی خدا، ای هَمچِنی کِرّو خَمُند؟
حَرف وگَپِّ او دِ زِرِ لُو خَمُند
یا زِبونِ بِستهِ یِ او وا خَرَفت
هَمدَم و هَم صُحبَتِ بابا خَرَفت
از زِبو اَدَم زِحِیوونا سَرَه
از پیشی گُربَه مْ بِچِه یْ موکِمتَرَه
هَرچه مَیَه ما مِتِم چیزِ دِگَه
کی مِفَهمَه بِچِّگَک چی وِر مِگَه
صَد اِِشَرَه کِِرد و حَلیما نِِرَفت
ای درِ بِستَه به روما وا نِرَفت
وای ازو وَختِ که او وِر خو مِرَه
که اَزی رو، پاک، وِر او رو مِرَه
نِِِه مِتَنُم بَهنَه شِر کِمتَرکُنُم
نِه بِذی خُلق و خُواصِش سَرکُنُم
گوشِمِر دِندو قِریچَّه ش کَر مِنَه
وَختِ مو وِر خو مُرُم بِتََّر مِنَه
جِغِ او پورکِردَه کَسِه یْ صَبرِمِر
نِقّ و نِقِّ او مِکِنََّه قَبرِمِر
کِلّه م اَز جِغ جارِ او روزا کُلُو
شُو مِگِریَه مُر مِپِرَّنَه زِخُو
اُفتی یُم یِگبَرِگی از شاعری
که ازی بِچّه نِدَرُم واسِری
چو چِنی کِردی خِدِیْ مُو اِی خُدا؟
چو نِکِردی جونِمِر از تَن جُدا؟
سینَه مِرْ از بارِ غَم سِنگی مَکُ
رویِ مِر از خونِ دِل رِنگی مَکُ
از« نَن آقا» صَد مِِتَل دِِیشتُم به یاد
از پِیَر اُوسَنِه های خُب، زِیاد
هَم به هُوشُم لای لایِ تایَه بو
چَند فِریادِِِ که یادُم دایَه بو
وِرمُگم بِینوچِ بِچَّه رْ باد تُم
ای هَمه چیزِرْ به بِچَّه م یاد تُم
های اَرمونایِ بی بنیادِ مُو
جونِمِر سُختِن بِرِن از یادِ مُو
قِصِّه یِ مُو بود و نابودِش چیَه؟
وَختِ بِچَّه م نِشنُفَه سودِش چیَه؟
او هَمه نَقل و مِتَل از یاد رَفت
قِصّه ها، اُوسَنِه ها وِر باد رَفت
چو دِگَه اُوسَنَه از هوشُم نِرَه؟
وَختِ نورِ چِشمِ مُو گوشِش کَرَه
قَدرِ روزایِ خُبِرْ نِشناختُم
جونِمِرْ دِستی دِ غَم اَنداختُم
آی عُمرِر وِر عَبَث دایَه به باد
پاک مُندَه بی نِصیب و نَمُراد
وَختِ اَمَه پیری و دِرمُندِگی
وَختِ دِلشورا مِری از زِندِگی
عُمرِ تَلخِرْ کی بِرَت شیری مِنَه؟
بُفتی ازپا، از تو دِسگیری مِنَه
وِرمِگَن بِچَّه عَصایِ پیریَه
ای پِیِر جَدِّ بِلایِ پیریَه
اِی خدا، بی بِچِّه بویَن یَگ غَمَه
با چِنی بِچّهِ یْ غَمُم یَگ عالَمَه
رِفتَه از عُمرِش سه سال و دو سِه ماه
دَرَه تا هَف سَلِگی چَن سالْ راه
بِرِّه یِ مُر وَختِ بَزی کِردَنَه
نه اَلِف بِ خُندَن و غِم خوردَنَه
وَختِ مِتَّب رِفتَنِش حالا نِبو
کاشکِه سالِم مُبو مُلّا نِبو
اِی خدا ای بِچّه بیمارِ تویَه
ای گناهِ مُو نیَه،کارِ تویَه
هی دُعا کِردُم زِبونِش وا بِرَه
اَخِرَم پیشِ تو زَنگِ ما کَرَه
ظاهرِگوش و زِبونِ او تیار
باطِنِش نَبود از عیب و اَتار
اِی خدا، گوش و زِبو وِرچَم نِبو؟
که مِتی اِنگَرهِ یِ گوش و زِبو؟
دردْ تو دایی، دِوا شُم پای تو
تو شِفا بَخشی، شِفا شُم پای تو
بِرِّگَکُم بِندِه یِ بِدبَختِتَه
خُب خَکِردی بِرّهَ مِر یا سختِتَه؟
چو نِرُم ازغصّهِ یِ بِچّهَ م هلاک؟
مُو سِلَمت بَشُم و او عیبناک؟
از مُو ای گوش و زبونِر واستو
بِچّهَ مِر جِغ زَن که: مَ گوش و زِبو!
یَگ نِظَر وِر حالِ ای فِرزند کُ
گوشِ مُر وِر گوش ِِاو پیوند کُ
بِشنُفَه بِچّهَ م، به بی گوشی خُوشُم
او به حرف اَیَه، به خاموشی خُوشُم
ای دعایِ اَخِری مِر رَد مَکُ
بیشتر از ای خِدِیْ مُو بَد مَکُ
یا بُکوشُم تا دِگَه اَسودَه ُرم
بَلکِ زَردُم، زِرِخاکا پودَه ُرم
وَختِ یَگ دردِرْ مِتَنی صدکِنی
سختِتَه مُرْ زودتَر بی ردکِنی؟
اِستیَه ای بِندِه یِ غِمگینِ تو
منتِظِر تا بِشنُفَه آمینِ تو!

     لازم به توضیح است که آن فرزندِ برومند پس از دریافتِ دانشنامة مهندسی و گرفتن درجة فوق لیسانس تاریخ و تمّدن ملل اسلامی و استفاده از بورس دو ماهة ژاپن به همراه همسر و دخترک خوش زبانش «غزل» فعلاً در کشور کانادا ساکن است و زود باشد که بعد از اخذ دکترای خود به ایران بازگردد.
     تا آن جا که من می دانم استاد محمّدقهرمان و همسرشان برای آن که مهندس روزبه قهرمان بتواند مدارج ترقّی را تا اوج بپیماید، از تمامی توان و دانش و بردباری و تخصّص خویش مایه ها گذاشته اند.


[ جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 08:47 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (44)



      قالب ساز آنلاین