X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند



عزیزم ! پای تا سر داغم و پا تا به سر دردم

زیک عاشق شدن ، دیدی به روز خود چه آوردم ؟

غزال من کجا رفتی ، که من حیران و سرگردان

درین صحرای بی پایان ، به دنبال تو می گردم

مرا تا نیمه جانی مانده ، می باید که دریابی

چه حاصل گر کنی یادم ، رود بر باد چون گردم ؟

بخر با بوسه ای در جمع یاران آبرویم را

که با سیلی نباشد سرخ ، زین پس چهره ی زردم

شدم دیوانه ، چون زلفت فرو افتاد بر دوشم

اگر بر شانه من می نهادی سر ، چه می کردم !

مگر وصل تو با نقش موافق راحتم بخشد

که من در ششدر محنت ، کنون چون مهره نردم

نباشد دور اگر افتد غزلهایم پسند تو

که این گلهای رنگین را ، به آب دیده پروردم

مرا گر دوست می داری ، مشو از حال من غافل

به گرمی از درم بازآ ، مکن از عمر دلسردم

طریق عشق را نتوانم از غیرت رها کردن

به پای خود ، ز راه رفته هرگز بر نمی گردم

به دیدارتو ، هر دم می شوم مشتاق تر ای زن !

اگر کم شد خداناکرده شوق من ، مخوان مردم !

روان چون آب خواندم بس خط مشکل ، ولی هرگز

ز خط سرنوشت خویش ، سر بیرون نیاوردم

به صحرای وجود ، از بی نصیبی گردبادم من

که در دستم همان باد است ، اگر خاکی به سر کردم


90/5/5


[ سه‌شنبه 6 تیر‌ماه سال 1391 ] [ 05:32 ب.ظ ] [ غزل ] نظرات (16)



      قالب ساز آنلاین