X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند


یازدهمین جلسه سه شنبه ما در 23 خرداد 91 برگزار شد . ابتدا من ده غزل برگزیده از صائب و دو صفحه هم از ادبیات منتخب او قرائت کردم . سپس شعرخوانی آغاز شد .

1- آقای افضلی , چارپاره ای با عنوان " ماهی " که به امید تقدیم شده بود :
برکه ای شفاف , چون صبحی زلال        رقصگاه ماهیان رنگ رنگ ...
2- آقای موسوی , غزلی که آقای کلاهی اهری خطاب به ایشان ساخته بود
3- آقای خیبری , غزلی در جواب غزل من , که چندین سال پیش برای پسرم روزبه سروده بودم :
ما گوهر نهانیم , ما را نمی شناسید    مرغوبتر از آنیم , ما را نمی شناسید
4- آقای ناصری , قطعه ای طنز در مورد گرانی نان
5- خانم موسوی زاده , چند شعر برای کودکان ( چه بچه های خوبی هستیم ما !)
6- خانم نسرین خواجه , چند دلنوشته . نمونه ای از آنها :
ریشه را می خشکاند
رفتنت
مگذار برگ زندگی ام
خاک را ببوسد !
****
باد آنقدر سخت وزید
که تمامی خاطره هایت را
با خود برد .
قاصدک برای کدامین آمدنت
به بام خانه ام سر بزند ؟
****
نمی دانم چرا
امروز به دنیا آمدم
تا پس مانده های دیروز را بخورم
همیشه فردا از آن توست
گاهی رنگ و بوی آنرا
برایم تعریف کن
شاید کمی تازه خوردم !
7- خانم سمرجلالی , غزلی از فرخی یزدی :
ای که پرسی تا به کی دربند دربندیم ما        تا که آزادی بود دربند , دربندیم ما
8- آقای عرفانیان , غزل :
در حصار حیرتم , روح و روان گم کرده ام      شعله خورشید را در آسمان گم کرده ام
9- آقای ابراهیمی , غزل معروفی از فاضل نظری :
از باغ می برند چراغانی ات کنند   تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند
10- آقای گرامی , دو قطعه شعر سپید
1-من این غزل را خواندم :
آورد نسیم از سر گیسوی تو بویی        ای کاش که دور از تو نبودم سرمویی !
در پایان آقای جمالی قطعاتی با تار نواختند .

آورد نسیم از سر گیسوی تو بویی
ای کاش که دور از تو نبودم سر مویی !
گر وعده وفا کردن تو , یک ز هزار است
از خوب , عجب نیست چنین خصلت و خویی
ناگاه صبا , تا که زخویشم بپرد باز
بویی ز بر و دوش تو آورد و چه بویی
ای چشم مرا نور و به سر هوش , رسیدی
تا پیش تو بر خاک نهم روی , چو گویی
از راه دراز آمده ای , خسته نباشی !
اشکم چو روان است , بشو دستی و رویی
با گریه ی از شادی دیدار , شود باز
بغضی اگر از شوق , شکسته به گلویی
از مهر تو یک ذره و شب غرقه ی مهتاب
از چشم تو یک غمزه و از باده سبویی
گر خلق خوش و روی نکو , لطف خدایی ست
هم خلق خوشت باشد و هم روی نکویی
گویم سخن از عشق تو با خویش , که امروز
با کس نتوان دم زدن از راز مگویی
امید رسیدن به تو ای رود , ندارم
چون چشمه کم آب که افتاده به جویی
ای عشق ! بپرداز به حال من و مگذار
سویی کشدم دین و برد عقل به سویی
91/3/11


[ شنبه 27 خرداد‌ماه سال 1391 ] [ 08:28 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (31)



      قالب ساز آنلاین