X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند


به هجر زنده ازان ماندم  که جان به راه تو دربازم

به سوی من قدمی بردار  که سر به پای تو اندازم

 

تو را چو پیش نظر آرم  غزل فرو چکدم از لب

هزار پنجره بر باغی  هزار حنجره آوازم

 

نوازش از تو نمی بینم  نمی کشی به سرم دستی

به دست و پنجه ی تو سوگند  که دلشکسته ترین سازم

 

مرا مگو که چرا اینسان  ز خویش بی خبر افتادی

چو هیچم از تو فراغت نیست  به خود چگونه بپردازم

 

شراب کهنه ی عشق تو  چو خون تازه دود در رگ

عجب مدار که در پیری  هنوز قافیه پردازم

 

مگر نه دانه برون آید  ز خاک با مدد باران

دود چو اشک به روی من  چگونه گل نکند رازم

 

به خیره از پی بازی رفت  ولی به ششدر غم افتاد

دلی که لاف زنان می گفت  که نرد عشق نمی بازم

 

نمی شود که سر تسلیم  به پای تو ننهم ای غم

که گر به جنگ تو برخیزم  شکست خورده ز آغازم

 

ز اوج گرچه در افتادم  ز آسمان نگسستم دل

نمانده بال و پری اما  هنوز عاشق پروازم

 

به زندگانی پوچ خود  چه اعتماد توانم کرد

شرار دلزده از عمرم  حباب خانه براندازم

 

مگر به مرگ رود بیرون  هوای کودکی ام از سر

کجاست دایه ی دلسوزی  که مادرانه کشد نازم

 

چقدر فاصله افتاده  میان دلبر و دلداده

خدای من مددی فرما  به آن صنم برسان بازم

 

                                             

   88/9/3


[ چهارشنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ] [ 10:17 ب.ظ ] [ غزل ] نظرات (13)



      قالب ساز آنلاین