X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند



سالهای سال
غافل از سرما و باد و سوز
داشت هرروزی برای ما
رنگی از نوروز.
تو ، دلت تُنگی بلورین بود
عشق من چون ماهیی قرمز درآن می گشت.

بعدِ چندین سال
روزی آمدکه ندانستم چراآن ماهی پرشور ِناآرام
بازمانده کم کم از جنبش
زنده می پنداشتم اورا
تابه چشم خویش دیدم ،مرگ اورا می کشد در کام

نیست درتقویم اگر روز ِمبادایی
ازچه گوید باورمن ، آمده آن روز؟
وربگویم نه! خطاباشد ، که می بینم
عشق من دیگرندارد دردلت جایی.

ماهی ِمرده ، نخواهد زنده شد از آب
پس به دورش افکن و آسوده کن خود را
فارغ از هر بوده و نابوده کن خود را...

90/12/29


[ دوشنبه 7 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 09:15 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (16)



      قالب ساز آنلاین