X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند


ابر ِسیاه می رسد از راه ، همراه با ترنّم ِباران

ای باغ ِپُرشکوفهٔ سرسبز ، بگشا بغل به رویِ بهاران

 

گیسویِ سبزه و رخِ گل را ، شوید چو دست و بالِ خس و خار

ریزد به دشت و کوهْ طراوت ، موجِ گشاده دستی ِباران

 

حیران به راه دوخته ام چشم ، درانتظارِ پیک و پیامی

امّا نمانده نقشِ قدم نیز ، از کاروانِ رفتهٔ یاران

 

در سینه ای که هیچ فضا نیست ، از بس که دردْ برسرِ درد است

چون عقده هایِ دل بشمارم ، حسرت برم به سبحه شماران

 

درکارگاهِ قافیه سنجی ، بی ادّعا چو ما نتوان یافت

دردا که اهلِ ذوق گذشتند ، ما مانده ایم و داعیه داران

 

بی جانمازْ آب کشیدن ، با می پرست نیز نشینم

او را به نوش باد کنم شاد ، گر خود نیَم ز باده گساران

 

ازگم شدن هراس که دارد؟وز پیچ و خم که خون شودش دل؟

مانندِ سایه گرکه توان رفت ، ره را به پایِ راهسپاران

 

بی زادِ ره پیاده رَوانیم ، افتادگانِ رفته ز دستیم

حالی نمانده است و مجالی ، از ما دعا رسان به سواران

 

درعاشقی ، ز طالعِ وارون شهرت نیافتند ، وگر نه

ناکام تر ز لیلی و مجنون ، گمنام رفته اند هزاران

 

شاید دعایِ باده پرستان ، گردانَد ازتو دیدهٔ بد را

ساقی! چو خُم نقاب گشاید ، جامی نیاز کن به خماران


***

امروز اگرکه می گذرد سخت ، امّیدِ ما به راحتِ فرداست

در زیرِ ناودان ننشینیم ، وقتی که جَسته ایم ز باران

 

1386/3/17


[ سه‌شنبه 1 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 05:52 ق.ظ ] [ غزل ] نظرات (7)



      قالب ساز آنلاین