X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند



دل جوانی می کند باآنکه پیرم

زندۀ عشقم ، نمی خواهم بمیرم

 

مرگ را حق دانم و نزدیک ، امّا

در گمان از وعده های دور و دیرم

 

خورده ام از دایه شیرمهربانی

نیست با کس کینه ام ، رحمت به شیرم

 

مجرمان ، گردن فرازانند اینجا

من ز شرم بی گناهی سربه زیرم

 

درتوانایی گرفتم دستِ هرکس

شد به روزناتوانی دستگیرم

 

هرچه آمد برسرمن ، ازمن آمد

گرکه ازخود می گریزم ، ناگزیرم


عشق را نازم که دارد لطف بامن

فقرمن می بیند و خوانـــد امیرم

 

می پرم با بال او در آسمانها

گرچه دراین چاردیواری اسیرم

 

ای مراخوانده قناری ، نازنطقت

دلکش است ازشورعشق توصفیرم

 

چون خدا تا دردل من جلوه کردی

غیرت آیینه شد لوح ضمیرم

 

چشم ودل سیرم ، ولی چشم و دل من

کی زدیدارتو می بینند سیرم؟

 

کلبۀ درویشی ام رنگی ندارد

پا به چشمم گرنهی ، منت پذیرم


یک بغل دوری زتومانده ست تامن

رفتم ازخود تا درآغوشت بگیرم

 

دوست دارم درکنارت زنده باشم

دشمن مرگم ، نمی خواهم بمیرم

 

  1385/7/3

 


[ دوشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1390 ] [ 08:14 ق.ظ ] [ غزل ] نظرات (24)



      قالب ساز آنلاین