X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند


هـــردم به شوق دیدن رویت ، از دیده برخیزد نگاه من

امّا به نومیدی فروغلتد ، در دست و پای اشک و آه من

 

بـــوی سحــــــرآید ، ولی چشمم چیزی نبیند غیرتاریکی

سنگین سفرگشته ست چون یلدا ، ازبختِ بد شام سیاه من

 

دارم دلی باوصل خوکرده،کزیادِ هجران می خورد برهم

طوفان ز جای خود نجنبیده ، برخویش می لرزد گیاه من

 

خواهم که بردوشت گذارم سر،نجواکنان درگوش توگویم

زین پس دگربرکوه دارم پشت،ای شانه ی توتکیه گاه من

 

دستش گرفته همچنان در دست،پویم طریق کفروایمان را

ترسم دل کافـــــرنهادِ من ، ناگــــاه سرپیــــچد ز راه من

 

ای مهـــربان باهرکه پیش آید ، من بنده ی خُلق کریم تو

رحمی که دوشـــم را به درد آورد ، سنگینی بارگناه من


        1386/3/23


[ شنبه 29 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 11:46 ق.ظ ] [ سهبا ] نظرات (13)



      قالب ساز آنلاین