X
تبلیغات
رایتل
افسون غزل

غزل ثمره زندگیست , حاصلی از عمر , وقتی از عشق گوید و با عشق , بر دلها نشیند


می پرستم چون ترا و دوست می داری مرا

عهد کن تا دیگر از هجران نیازاری مرا

کاشکی بر سینه تو سرگذارم ، تا دلت

گویدم با هر تپیدن ، دوست می داری مرا!

ای که از لیلی فزون دانم ترا در عاشقی

کمتر از مجنون درین وادی نپنداری مرا

ما طریق عشق را باید که با هم طی کنیم

چون رفیق نیمه ره ، در راه نگذاری مرا

کهنه سازی از نوا افتاده ام ، در گوشه ای

بوسه بر دستت زنم ، گر در فغان آری مرا

می شوم هر روز از جان سیرتر از دوری ات

در فراق خود ، به کام مرگ نسپاری مرا !

بغض دارم در گلو چون ابر پاییزی هنوز

برق را خوانم به یاری ، گر نمی باری مرا

ای که دایم بینمت در پیش چشم خویشتن

کاش روزی ، لحظه ای پیش نظر آری مرا

کودکانه دوست می دارم ترا " ده تا " اگر

تو بزرگی ، می توانی صفر بشماری مرا


90/2/5



[ یکشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1390 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ سهبا ] نظرات (11)



      قالب ساز آنلاین